فلسفه عشق

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

default فلسفه عشق

پست من طرف AMIR في الأربعاء يناير 23, 2008 3:24 pm

تاييد رسميت وجودى متقابل، همراه اشتياق و تلاش براى نزديکى به يکديگر. ׳
در يک مفهوم عام احساسى که در " ودا" و فلسفه يونان بدان پرداخته شده است، عشق را اصل جهان شمولى دانسته اند که هستى را با تمام غوغاى درونى خود، متحد نموده و شيرازه آن را نگه مى دارد
﴿ " ودا" به زبان سانسکريت يعنى دانستن و مجموع نوشتارهايى است مقدس در فرهنگ هند باستان﴾. ׳
عشق، بعنوان احساسى انسانى، از سويى، اصلى روانى و عاشقانه را معنى مى دهد که در برگيرنده ى رابطه هاى جنسى ﴿اروتيک﴾ مى باشد. از ديگر سو، اصلى است که در فراى خشنودى هاى جنسى مطرح شده و تنها کشش هاى روحى و معنوى نيرومند ميان دو انسان را بيان مى کند که در فلسفه آن را بنام عشق افلاتونى مى شناسند. ׳
مذهب هاى گوناگون ، عشق به نيروى مطلق خداوندى را که از همه چيز برتر است، تبليغ مى کنند. عشقى که، در بيشتر موارد، از عشق به آفريده هاى خداوندى آغاز شده و در عشق به بالاترين آفريده ى آن يعنى انسان نمود مى يابد. در مسيحيت، عشق به ديگرى ﴿چه دوست و يا دشمن﴾ مورد تاکيد قرار گرفته است. شوپنهاور، عشق را با مفهوم همدردى يکى مى دانست. ׳
در فلسفه اخلاق، عشق ورزى برجسته ترين صفت انسانى است و اوج شکوفايى شخصيت فردى را نشان مى دهد، آن هنگام که به عشق نامشروط به انسانيت تبديل گردد. عشق در فلسفه اخلاق، بالاترين ارزش ممکن را زمانى مى يابد که معشوق نام انسانيت را بخود گرفته باشد. انسان عاشق انسانيت، انسانى که انسانيت را دلبر خود مى داند، انسانى است اخلاقى و در مرتبه اى انسانى. ׳
عاشق نياز احساسى خود را در تاييد ارزش مندى و رسميت بخشيدن به ديگرى است که برآورده مى کند و در همين راه است که خود او نيز داراى ارزش مى شود. ׳
عاشق بعد جديدى را به معشوق مى نماياند: من عاشق، براى تو معشوق هستم! ׳
اين بودن براى تو به معنى تقديم وجود خودم به توست، که بر پايه آموزش هاى اخلاقى، در نهايت و سرانجام، مفهومى گسترده يافته و انسانيت را، که تو نيز از آن هستى، در بر مى گيرد. ׳
انسان در روند عاشق شدن و عشق ورزيدن است که رشد نموده و به تکامل مى رسد: ׳
عشق به خود، عشق به نزديکان، عشق به دوردستان، عشق به انسانيت، عشق به هر آنچه انسانى است. ׳
در تئورى شناخت، عشق پيش شرطى براى شناخت است، چرا که بدون علاقه و سپس شعله ور شدن آتش عشق از نهاد آدمى، نمى توان خود را وقف موضوعى نموده و آن را شناخت. ׳
انسان در يک رابطه عاشقانه است که خويشتن را وقف چيزى نموده و آن چيز را هم جزيى از خود مى کند. از همين جاست که در فلسفه، عشق ورزيدن را نقطه آغاز کنش هاى فلسفى مى دانند ﴿فيلسوف يعنى عاشق خرد!﴾. ما نمى توانيم نسبت به چيزى خردمند باشيم، بدون اينکه بدان چيز عشق بورزيم. ׳
براى اگزيستانسياليست ها، ايده آل، هدف و ارزش عشق در اين است که آزادى ديگرى را چنان لمس کند که او هيچ گونه خراشى نديده و همچنان آزاد بماند ﴿سارتر﴾. ׳
در همين جريان فکرى، مورد عشق واقع شدن به معنى تولد دوباره و پيش شرط آزادى سوبژه است. ׳
عشق خفه شده يا سرکوب شده ﴿بنا بر نظر رفتارشناس ها﴾ به ضد خود يعنى نفرت تبديل مى شود. ׳
مطابق امپدوکلس، عشق و نفرت دو نيروى اصلى برانگيزاننده هستى و گرداننده امور جهان هستند.
خوب من الان به عنوان یک فیلسوف می خوام نظر بدم...
خوب عشق یعنی...اونی که من دوستش دارم ...خودش می دونه
avatar
AMIR

تعداد پستها : 9
Registration date : 2008-01-23

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد