شاهنامه فردوسي

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

default شاهنامه فردوسي

پست من طرف yalda2007 في الثلاثاء يناير 15, 2008 4:00 pm

حکیم فردوسی : چو خواهی که نامت بود جاودان.......مکن نام نیک بزرگان نهان

در شاهنامه فردوسی و منظومه های حماسی:سیمرغ بعد از اسلام هم در حماسه های پهلوانی هم در آثار عرفانی حضور می یابد.سیمرغ در شاهنامه ی فردوسی دو چهره ی متفاوت یزدانی (در داستان زال) و اهریمنی (در هفت خوان اسفندیار ) دارد. زیرا همه ی موجودات ماوراء طبیعت نزد ثنویان (دوگانه پرستان ) دو قلوی متضاد هستند.سیمرغ اهریمنی بیشتر یک مرغ اژدها ست ، فاقد استعداد های قدسی سیمرغ یزدانی است و به دست اسفندیار در خوان پنجمش کشته می شود. ورود سیمرغ یزدانی به شاهنامه با تولد" زال" آغاز می شود."سام "پدر زال فزمان می دهد فرزندش را که با موهای سفید به دنیا آمده در صحرا رها کنند تا از بین برود.سیمرغ به سبب مهری که خدا در دلش می افکند ، زال را به آشیانه می برد و می پرورد.سرانجام وقتی سام به دنبال خوابی که دیده است به پای البرز کوه (جایگاه سیمرغ)(2) به سراغ زال می آید ،سیمرغ بعد از وداع با زال پری از خود را به او می دهد تا به هنگام سختی از آن استفاده کند.سیمرغ دو جا در شاهنامه کمک های مهمی به زال می کند. یکی به هنگام به دنیا آمدن رستم که به علت درشت بودن تولدش با مشکل مواجه شده است و سیمرغ با چاره جویی به موقع این مشکل را بر طرف می کند. دیگری به هنگام جنگ رستم و اسفندیار است که رستم ناتوان از شکست دادن اسفندیار با روشی که سیمرغ به وی می آموزد موفق می شود اسفندیار را در نبرد مغلوب کند.سیمرغ هم چنین زخم های بدن رستم را هم مداوا می کند.

_________________
رفتم بودم سر حوض تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب، آبي در حوض نبود. تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همتي كن و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است . باد مي رفت به سروقت چنار ، من به سروقت خدا مي رفتم.

yalda2007
عضو جدید
عضو جدید

تعداد پستها: 135
Registration date: 2007-12-21

خواندن مشخصات فردي http://www.apadanaforum.com

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

default رد: شاهنامه فردوسي

پست من طرف yalda2007 في الثلاثاء يناير 15, 2008 4:02 pm

رستم يا اسفنديار؟! كداميك؟!! "برداشتي نوين از شاهنامه"
رستم يا اسفنديار؟! كداميك؟!! "برداشتي نوين از شاهنامه"
چنين گفت با رستم اسفنديار / كه از تو نديدم بد روزگار
زمانه چنين بود و بود آنچه بود / سخن هر چه گويم ببايد شنود
كنون بهمن، اين نامور پور من / خردمند و بيدار دستور من
بميرم، پدروارش اندرپذير / همه هرچه گويم تو را يادگير
در ستيز بين رستم و اسفنديار، تنها صداي چكاچك شمشيرها را نمي شنويم بيشتر نبرد كلام است تا عمل، آنها دو دشمني نيستند كه با هم و از هم بيگانه باشند. رستم پيريست سرد و گرم چشيده مي تواند همچون بازي شكاري بر سر اسفنديار بنشيند و از انديشه و توانايي هايش آگاه شود، نماد و سنبل تمام پيران آگاه و كارآزموده اي كه نيازي نيست هر احساس و انديشه اي را براي آنها توضيح و بيان كرد، آنچنان پخته وزيرك هستند كه از ظاهر به اسرار ضمير پي مي برند. و از آن سو اسفنديار داراي قلبيست تپنده و گرم و پر احساس و جوان، با پاهاي استوار و دستاني قدرتمند و اراده اي آهنين، مي تواند كوه را جابجا كند از آن دسته انسان هاييست كه مي تواند همراهي بسيار مناسب باشد براي هركسي كه مقصدي دور با راهي سخت و دشوار و ناهموار در پيش رو دارد و مي خواهد سقف را بشكافد و طرحي نو دراندازد، اسفنديار از درونش افكار و انديشه هاي نو مي جوشد و مانند همه ي نو انديشان و دگرانديشان تنهاي تنهاست.اكنون ميان اين دو چگونه مي توان به هواخواهي يكي برخواست و از ديگري چشم پوشيد؟...
آيا وظيفه ي مااين است كه به جانب داري و هواخواهي يكي از شخصيت هاي شاهنامه برآمده و ديگري را به سرزمين ناراستي ها و كژي ها پرتاب كنيم؟ آيا اين درست است كه استوره هايي را كه فردوسي براي هر كدام از آنها، ذره ذره هاي جان خويش را مايه گذاشته است و عمر پربار و ارزشمند را براي شناساندن و پرداختن وبالنده ساختن آن ها سرف نموده است، با باورهاي خود و به تصوير كشيدن مغرضانه ي آنها در زمانه ي خود و در نگاه خود واداريم؟ هر بار كه شاهنامه را مي گشايم تا در آن به سير و سفر بپردازم به اين دريافت تلخ و دشوار مي رسم كه نمي توانم ديدي نو و تازه از شاهنامه داشته باشم چرا كه تحت تاثير تلقينات كساني قرار دارم كه شاهنامه را واكاوي كرده اند و براي من و به جاي من تصميم گرفته اند،و براي من جوان درك شاهنامه را چنان سخت و دشوار ساخته اند كه آرزو مي كنم از نو زاده شوم و براي نخستين بار نگاهم به شاهنامه اي بيفتد كه ديگران در آن دخل و تصرفي نداشته باشند.البته هيچگاه نمي توان نقش بزرگ مرداني را كه با ديدي ژرف و با افقي گسترده و انديشه اي نو و شگرف در اقيانوس فرهنگ و تاريخ ايران كه مي توان به حق يكي از بنيانگذارانش را فردوسي دانست به كنكاش پرداخته اند و تا اعماق آن اقيانوس به پيش رفته اند و از تاريكي ها و سختي راه نهراسيده اند را ناديده گرفت.من و نسل من خود را وامدار آن بزرگان مي دانيم، چرا كه بدون آنها شاهنامه ها درون گنجينه ها خاك مي خورد، و نسل من خود را آويخته ي حماسه سرايان غرب، چون هومر مي كردند.
اما به گونه اي بسيار رنج آور است هنگاميكه مي بينم در تاريخ ايران هيچ چيز بكر و دست نخورده اي وجود ندارد، از شوش تا استخر و از هكمتانه تا تيسفون، هزاران گور باز شده مي بيني كه هركس به نوعي دست به نبش قبري عجولانه و سرسري زده است، هزاران جسد را بيرون كشيده كه هنوز گوشت هاي لهيده بر آن آويزان است و كركساني در پي درآوردن چشم ها بي قرار و منتظر،پي در پي چنگال هاي خود را تيز مي كنند، اين ماموران خستگي ناپذير پاكيزگي محيط زيست، پس از هزاران سال هنوز وظيفه ي خود را از ياد نبرده اند.
شاهنامه براي ايران و ايراني تا آن زمان تنها گذر ساده ي تاريخ نبود،صندوقي قفل شده بود، با اينكه درون آن را نديده بودند، اما همه با اشاراتي كه از گذشته گان داشتند مي دانستند كه درون آن گنجينه ايست پر راز و رمز، نواي دلكش موسيقي كه از درون آن مي آمد چنان كشش و جذبه اي داشت، كه مي توانست بر انديشه اثر كند و احساس را درنوردد، اسرار و رمزهايي خيال انگيز كه گاه بگونه اي انسان ها را عاشق مي ساخت و زماني دلير و بردبار كه به گاه نبرد از هيچ چيز نهراسند و كليد دار آن فردوسي پاكزاد بوده و هست. بايد اعتراف كنم به اينكه زمانيست تراژدي رستم و اسفنديار دست از سرم بر نمي دارد، در خواب و بيداري با من است، باورم نمي شود كسي رويين تن باشد و اين همه درمانده مشت هاي خود را بر در و ديوار بكوبد. شايد در ميان پژوهش هاي ما كسي حق اسفنديار را خورده است، در تاريخ چند هزارساله ي ما هميشه كسي يا كساني تنها مي مانند تا گناه همه ي انسان ها را بر گردن بگيرند، براستي شاهنامه بدون اسفنديار چه خالي بود و چه تهي مي شد از درك احساس اسفنديارها...
جمله معروف نمایشنامه ي هاملت که می گوید "بودن یا نبودن مسئله این است" بی آنکه جمله پس از آنرا بیاوریم بی معنا است هاملت ادامه می دهد "بودن یا نبودن مسئله اين است آیا شایسته تر این است كه در مقابل هجوم تیرهای سرنوشت بيدادگرانه سر فرود آوريم یا در مقابل دریای مشکلات سلاح بركشيم؟ تمامی نمایشنامه بر حول یک مسئله می گردد: آیا ما باید به دلیل خیانت دیگری انتقام بگيريم؟
این است که تراژدی را نیچه ذات زندگی خوانده است. جایی که هر انتخابی به یک حاصل فاجعه بار ختم می شود ما باید چه کنیم ؟وچه راهي برگزينيم؟ اصلن راهي داريم؟
در بايگاني انديشه هايم بدنبال چنين ترداژديهايي در تاريخ ايران مي گردم و چه فراوان است از تاريخ باستان گرفته تا تاريخ معاصر، و براي اثباتش به شاهنامه روي مي آورم، اما چگونه مي توانم زبان شاهنامه را دريابم، چنان رمزآلود است كه تنها بتوان آن را احساس كرد اما نمي توانم به زبانش آورم، ویتگنشتاین در جایی گفته بود "زبان ما مرزهای دنیای ماست پس هرآنچه را نمی توان گفت خارج از دنیای ماست. اما آن چیست ؟ ویتگنشتاین می گفت و آن امر راز آلود است".
آيا انتخابي كه رستم و اسفنديار در برابرش سر فرود آوردند، يك تراژدي پر شكوه نيست؟ هر راهي غير از آن كه برگزيدند اگر برمي گزيدند بهره اي جز فاجعه نداشت.
در يك سو رستم است، پيري كارآزموده، كسي كه سال ها در گوشه گوشه ي سرزمين ايران به نبردها و ستيزها با ديوان و دشمنان سرزمين ايران پرداخته و در برابر فرمان پادشاهان ايران سر فرود آورده است و تمام وجودش پر از افكار پهلوانيست، او نماد پيري واقعيتگرا ست كه در بيشتر مواقع بر آرمان گرايي جوان تاريخ چيره مي گردد. او پسر زال است، استوره اي كه با همه ي پيري هميشه جوان است، به گونه اي نشانگر زروان و ابديت زمان و در دگر سو اسفنديار قرار دارد، جوان و آرمان گرا با افكار و انديشه هاي نو و ديني نو كه به راستي و درستي آن ايمان دارد، او همانند رستم پر از پهلوانيست و مانند او گوش به فرمان پادشاه و جان بر كف آماده ي جانبازي براي سرزمين بزرگ ايران است.
نبرد بين رستم و اسفنديار نبرد بين راستي و نادرستي نيست، بلكه نبردي بين دو انديشه ي متفاوت است كه هر دو به حق و درست و راستين هستند و براي همين است كه يك تراژدي ساخته مي شود، ستيزآنها به مانند فريدون و زهاك و يا كيخسرو و افرسياب نيست، هر كدام از آنها مي خواهد از درستي انديشه ي خود دفاع كند « در تحول داستان "رستم و اسفندیار" به سوی یک حماسۀ دراماتیک، ناچار می‌بایست برای پدیدآوردن هم‌سنگی میان حقانیت‌ها، از حقانیت جبهۀ پادشاه کاسته و به رستم داده می شد. اگر این حقانیت از اسفندیار گرفته می شد، عملاً دیگر عنصر "درگیری" جای خود را به عنصر "حق و باطل" میداد و تراژیک داستان نیز از دست میرفت. اینجاست که تنها گشتاسپ و وزیر او جاماسپ می‌بایست به شاهِ پیمان‌شکن و وزیرِ فتنه‌گر تبدیل می شدند تا با صدور فرمان ناحق دو پهلوان را درگیر دو بینش گوناگون کنند و به جان یکدیگر اندازند. اکنون اگر به اهمیت بزرگ گشتاسپ و جاماسپ در گاهان و دیگر بخش‌های اوستا و متون دینی پهلوی توجه کنیم، درمی‌یابیم که با ساختن منش منفی و سرشت زیانکار از این دو تن در داستان، تا چه اندازه حماسه‌های پهلوانی از نفوذ دین و موبدان برکنار بوده‌اند. توجه به این مطلب از این بابت نیز اهمیت دارد که نشان میدهد که برخلاف نظر برخی ایران‌شناسان جامعۀ ساسانی از گروهی بندگانِ شاهان و موبدانِ دین ساخته نشده بود، بلکه بجز دین، زندگی دیگر و ادبیات دیگری نیز وجود داشت و نباید سراسر کشور ساسانی را با شهر واتیکان یکسان گرفت. باری، این هم‌سنگی حقانیت‌ها باید در یکجای داستان می شکست تا داستان به سود یکی از دو سنگر بچرخد و پایان گیرد. با دست زدن رستم به نیرنگ، داستان به پیروزی صوری رستم و پیروزی معنوی اسفندیار می چرخد و با مرگ اسفندیار به پایان میرسد. با اینحال برای رهایی رستم از بدنامی عناصر چندی درون داستان شده است. یکی خواهش‌های پی‌درپی او از اسفندیار و التماس او به درگاه خداوند، دیگر پذیرفتن تربیت بهمن و وفاداری به قول خود، و بویژه جدا کردن روایت مرگ رستم از دنبالۀ داستان و پروراندن لحظۀ مرگ رستم به گونۀ یک رویداد بی‌مانند حماسی. همۀ این کارها از سقوط منش رستم که از لحظۀ دست زدن به نیرنگ آغاز میگردد کاسته، ولی آنرا بکلی ناپدید نکرده است.»(جلال خالقي مطلق)

_________________
رفتم بودم سر حوض تا ببينم شايد عكس تنهايي خود را در آب، آبي در حوض نبود. تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همتي كن و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است . باد مي رفت به سروقت چنار ، من به سروقت خدا مي رفتم.

yalda2007
عضو جدید
عضو جدید

تعداد پستها: 135
Registration date: 2007-12-21

خواندن مشخصات فردي http://www.apadanaforum.com

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد